عشق انرژی زندگی است
فردا شب خونه ام و جایی نمیرم همینطور که پارسال هم نرفتم، پارسال بابا گفت همه بیاین جمع شین مثل سالهای قبل که من نرفتم و موندم خونه و فردا هم که خونه ام چون بابا واسه تزریق رفته ته ران، به خاطر اینکه کمتر غصه بخورم تصمیم گرفتم بشینم شیرینی درست کنم، الان یه لیست از وسایلی که میخوام برداشتم تا صبح برم بخرم و فردا خودم و مشغول کنم، خیلی وقته نه کیک درست کردم نه شیرینی، دست و دلم به هیچ کاری نمیره اما دیگه تصمیمم و گرفتم فردا حتما درست میکنم و یه مقداریم واسه مامانم خیرات میکنم.  

باز میخوام جمله تکراری و بگم که این روزها عجیب حالم گرفته هست و دلتنگم، اصلا دوست ندارم عید بیاد، اصلا حوصله دید و بازدید و ندارم، اصلا حوصله خنده های ظاهری و ندارم و... اما کاریم نمیتونم بکنم کاش میتونستم جلوی زمان و بگیرم.  

چند شب پیش که خیلی حال و روزم بد بود و داشتم فکر میکردم که امسال چطور گذشت ؟ اول یاده عیدش افتادم که تصادف کردیم اما چیزیمون نشد و خدا رو شکر کردم که سالمم و  با اون ضربه ناقص نشدم، بعدش تیر ماه اون ضربه وحشتناک، بیماری بابا که واقعا کمرم و شکوند و چقدر روزهای بدی و گذروندم که فقط خدا میدونه خدا رو برای هزار بار شکر کردن کمه در مقابل این لطفی که کرد و یه بار دیگه بهمون برگردوند، خدا رو شکر کردم که مهربونیش و بهمون ثابت کرده و حالا از دعای دوستان بوده و هر چی که بوده وضعیتش رو به بهبودیه، این دو تا اتفاقای بدی بودن که میتونستن بدتر بشن و اما نشدن. بعد اومدم خدا رو شکر کردم واسه خاطر داشتن اعضای خونواده ام، خدا رو شکر کردم بخاطر اینکه تونستم درسم و تموم کنم، خدا رو شکر کردم تونستم بعضی از آدمها رو از تو زندگیم حذفشون کنم. بعدش از خدا خواستم که سلامتی کامل و به بابام برگردونه ، من و از دردهای جسمی و روحی خلاص کنه، کمکم کنه وابستگیم از زندگیم کم شه و بتونم یه تصمیم درست برای ادامه زندگیم بگیرم .  

بعدشم یه لیستی نوشتم از کارهایی که باید انجام بدم که بعضی هاشون و اینجا میذارم: پیدا کردن یه شغل خوب، رفتن به استخر و پیاده روی، رسیدن به وزن دلخواه م، رفتن به یه کلاسه آموزشی و مهمتر از همه اخلاقم و تغییر میدم البته این گزینه فقط با حذف شدن یک نفر تو زندگیم امکانپذیره تا ببینیم خدا چی میخواد. 

خوب من برم بخوابم که فردا کلی کار دارم و پس فردا هم که باید برم آرایشگاه و روز بعدترشم که کارگر دارم و بعدش میرم خونه مامان اینا، یه چند روز میمونم و بعد میام خونه، امسالم هیچ جا نمیریم ما، چون تصمیم گرفتم با این مرد هیچ جایی دیگه نرم. امیدوارم خدا بهم یه صبری بده تو اون چند روز و تو عید بتونم باهاش کنار بیام چون دیگه خیلی غیرقابل تحمل شده و همش با هم قهریم فقط دیروز با هم یکمی حرف زدیم که نهایتش باز دعوامون شد و قهر کردیم و تصمیمم و گرفتم دیگه به هیچ عنوان باهاش حرف نزنم. 

در ضمن چهارشنبه سوریتون مبارک، خیلی مراقبتون باشید، سعی میکنم قبل از عید بیام یه پست دیگه بذارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:30  توسط یه زن  | 

باز مدتیه من و همسر زدیم تو پر و بال هم و همدیگرو تحویل نمیگیریم و باز به این نتیجه رسیدم که باهاش حرف نزنم خیلی بهتره، کل هفته قبل و با هم یه کلمه هم حرف نزدیم و تا آخر هفته که رفتیم پیش بابا مجبور شدم چند کلمه باهاش حرف بزنم. هفته قبل یعنی در واقع جمعه قبل که با هم بحث کردیم اونم بخاطر اینکه رفتم تو اتاق بهش گفتم جلو بابا با تحکم با من صحبت نکن و ... این شد یه درگیری و با اینکه تو شرایط خیلی بدی بودم و هورمونام بهم ریخته بود و... بگذریم.

سی ام دانشگاه برامون جشن فارغ التحصیلی گرفت و هفته قبلش زنگ زدن دعوتمون کردن و گفتن همراه هم میتونید بیارید قرار بود همسر بیاد که چون ما با هم قهر بودیم گفتم لازم نکرده بیای و خودم رفتم و خیلی خوش گذشت و یه جشن خوبی برامون گرفته بودن و اونجا همسر یه مسیح داد که  عشقم مهندس شدنت رو بهت تبریک میگم و از این حرفا و تو حسابمم پول ریخت به عنوان کادو. اما روز مهندس با هم قهر بودیم و حتی یه تبریکم بهم نگفت، منم تصمیم گرفتم واسه خودم هدیه بگیرم و رفتم واسه خودم یه دستبند خریدم و اومدم عکسش و واسه خواهرا که بهم تبریک گفته بودن فرستادم ناگفته نمونه که تا امروز بهم نگفته مبارکه.  البته نباید برام مهم باشه اون شعورش در همون حده. هفته قبل خیلی رو خودم کار کردم که بی توجه باشم و سعی کنم به فکر خودم باشم و بعد از مدتها رفتم واسه خودم مجله مو.فقیت خریدم ، بعد از مدتها رفتم کتاب لطفا*گوسفند*نباشید و از تو کتابخونه برداشتم و یه ذره خوندم و دیگه اینکه هر چی خواستم (مثلا پفک و سیگار و از این چیزا) بدون اینکه به اون بگم رفتم واسه خودم خریدم و یه روزم رفتم واسه خودم یه لیوان خریدم و کلا اون هفته خودم و خیلی تحویل گرفتم حتی یه روز تنها  رفتم استخر. اما امروووووووز هر چی اون هفته دختر خوبی بودم امروز گند زدم در واقع از پنجشنه حالم عوض شد. من تو این 14 ماهی که مامانم و از دست دادم هیچ پنجشنبه ای روز خوش نداشتم یعنی هر چقدر روزه خوبی باشه هر چقدر رو خودم کار کنم اما غروبش دیگه تحملم تموم میشه و این پنجشنبه هم یکی از اون روزها بود که شدیدا دلتنگش بودم... امروزم داشتم کمدها رو تمیز میکردم سالنامه ای رو دیدم که اون زمان با هم دوست بودیم توش مینوشتم و چقدر دوسش داشتم و چقدر با هم خوب بودیم تو اکثر صفحه هاش نوشته بودم که امروز فلانی(همسر)  بهم قول داد که خوشبختم میکنه یا گفته اینقدر خوشبختت میکنم که همه افسوس زندگیمون و بخورن و ... و چند تا از نوشته های اون و خوندم و ... دیگه لازم نیست بگم چقدر ما خوشبختیم دیگه"؟!!!   

دیگه برم گویا قراره از ساعت 2 تا 6 نتمون قطع شه . از اینجا به نی نی خانومی عزیزم تولد پسرکش و تبریک میگم انشالله قدمش پر از خیر و برکت باشه و سلامت باشین، خیلی خیلی زیاد مشتاقم روی ماهش و ببینم

تیترنوشت: ال*پاچینو

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 1:24  توسط یه زن  | 

آغوش باز و بزرگ تو با اون دستهای بازت جاییه که میتونم بهش پناه بیارم تا دستهای قدرتمندت و دورم گره کنی تا سر روی سینه ات بذارم یک دل سیر گریه کنم وقتی از تیشه های خودی دلم بدجور میشکنه وقتی تنهایی بیشتر از هروقتی سراغم میاد وقتی دور وبرم ونگاه میکنم هیچ کسی و پیدا نمیکنم میام خودم ورها میکنم تو آغوشت، گله میکنم که تنها غمخوارم نیست تا دستاش و تو دستام بگیرم وباهاش دردودل کنم، اون فرشته رو واسطه قرار میدم تا بهم آرامش بدی قدرت بدی تا بتونم سختیها رو تحمل کنم، صبر بدی که با یه آدم ابله بتونم کنار بیام، منطقی بدی که یک طفل بیگناه اسیر این زندگی نشه و...و بعد کمتر از یک ساعت جوابم و میگیرم، ممنونم خدای مهربونم
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 22:18  توسط یه زن  | 

آدمهایی را میبینم که کمی غمگین هستند، فقط کمی، اما همین خیلی کم کافی هست تا همه چی فنا شود، میدانی...با سن و سالی که من دارم خیلی از این آدمها میبینم...مرد و زن هایی که هنوز با هم زندگی میکنند، گویی زندگی بی فایده و بی نورشان آنها را به هم چفت کرده است، اصلا زیبا نیست. این همه کنار آمدن، این همه تعارض... فقط برای...برای اینکه روزی به خود بگویند..

آفرین، آفرین،آفرین! همه چیز راخاک کردیم، دوستانمان، رویاهایمان و عشق هامان، و حالا نوبت ماست! آفرین دوستان!  

هوس سیگار کردم. ابلهانه بود سیگار نمی‌کشیدم. بله اما حالا دلم می‌خواست، زندگی‌ همین است...ارادهٔ راسختان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم میگیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. 

مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 2:29  توسط یه زن