عشق انرژی زندگی است
دیروز آخرین امتحانم و دادم و فعلا از شر درس و دانشگاه خلاص شدم و به این زودی ها هم فکر نمیکنم هوس درس و مشق کنم. به هر حال این مدت دانشجویی ما هم تموم شد و ما کلی خوشحالیم که تونستیم یه کار نیمه تمام زندگیمون و تموم کنیم. کلا من تو هر کاری که شروع میکنم عجله دارم و دوست دارم زودتر تموم شه، مثلا قلاب بافی: وقتی شروع میکنم به بافتن همش میگم زودتر ببافم که تموم شه در واقع هیچ لذتی نمیبرم، میدونم این کار و دستم گرفتم که سرگرم شم و زمانی و بگذرونم اما متاسفانه اینقدر در فکر تموم کردنشم که اعصابم میریزه به هم و هیچ لذتیم نمیبرم. دقیقا دانشگاه هم همینطور بود یادتون و وقتی قبول شدم چقدر ذوق و شوق داشتم اما همینکه یه ترم رفتم گفتم بی خیال انصراف بده این همه راه و میری و میای، دیگه ذهنت نمیکشه بخونی و ... از ترم دوم هم گفتم نصف شد ای ول، خلاصه تا این ترم که همش میگفتم دو ماه دیگه مونده، یه ماه دیگه، دو هفته دیگه، دختر پاشو برو این جلسه آخری که صبح زود پا میشی( تمام صبح هاییم که زود بیدار شدم و کلاس داشتم حتما این و گفتن که آخه کله پدره هر چی درس و دانشگاه  ) خلاصه خوبه آدم وقتی تفننی یه کاری و شروع میکنه ازش لذت ببره.  

پری روز امتحانم و دادم اومدم خونه همسر شب قبلش پیتزا درست کرده بود اون و خوردم و خوابیدم تا غروب بیدار شدم که دیدم اصلا حالم خوب نیست پیتزای سرد رو دلم مونده بود، باز رفتم تو جام ، همسر اومد هر چی گفت بریم دکتر که نرفتم، از 12 شب شروع کردم به خوندن  تا 4 صبح تونستم تموم کنم ( خدا رو شکر تو دوران کلاسی و هفته قبل خونده بودم) صبحم ساعت 8 باید میرفتم واسه امتحان، خلاصه رفتم بخوابم دیدم تمام تنم درد میکنه، دل درد و تب و لرز و اصلا یه وضعی بود واسه خودش، اینقدر استرس داشتم که نکنه حالم بد شه و به امتحانم نرسم، صبحم همسر گفت اصلا درست نیست  با این حالت ماشین ببری و منم تاکسی تلفنی گرفتم رفتم و بعد از امتحانم همسر اومد دنبالم. دیگه ظهر بود گفت از بیرون غذا میگیرم  که بری خونه بخوری بعد استراحت کنی، گفتم از آشپزخونه خورشت فسنجون بگیره، که  نداشتن و همسر انار*بیج گرفت (همون فسنجونه اما توش سبزی و چیزای دیگه هم میریزن و خیلی هم خوشمزه و ترشه) و البته قیمه هم گرفت که من خوشم نیومد و اما اون انار*بیجه یک خوشمزه ای بود که من از دیروز تا امروز 3 وعده خوردمش، که البته امروز ناچارا خوردم  خب دلیلشم میگم که خورشت امروزمون چی بود و کجا رفت  عرضم به حضورتون ما گیلا*نیا عاشق غذاهای ترشیم و خیلی کم پیش میاد کسی و ببینی که غذای شیرین دوست داشته باشه، مثلا فسنجون که ماها ترش درست میکنیم و شهرهای دیگه شیرین و یا ملس. من تا حالا ندیدم یه همشهریم فسنجون شیرین دوست داشته باشه من یک بار تو عروسی که تو تهران بود یه قاشق خوردم که خوشم نیومد و تا عمرم دارم دیگه نمیخورم. در همین راستا چند وقت پیش تعریف خورشت به *آلو و شنیده بودم البته از دوستان مجازی و تصمیم گرفتیم درست کنم و ای کاش چنین تصمیمی نمیگرفتیم. این خورشت و وقتی درست کردم یک قیافه خیلی خوشگلی به خودش گرفت و اماااااااااااااا امااااااااا وقتی یه قاشق خوردم دیدم ای وای خیلی بیمزه ست ، خلاصه رفتم بهش آب نارنج اضافه کردم که شاید از اون شیرینیش در بیاد که  باز خوب نشد و امروز ناهار من از اون انار*بیح خوردم و همسرم از قورمه*سبزی ای که از قبل داشتیم و در نهایتم اون خورشت به*آلو همش رفت تو سطل آشغال. الانم یادش حالم و بد کرد. 

دوستهای خوبم این اصلا به این معنی نیست که این غذا بی مزه هست و دوستان غذای بی مزه میخورن و ما خوشمزه، نه اصلا و ابدا. منظور کلی من ذائقه هاست که چقدر میتونه متفاوت باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 دی1393ساعت 15:45  توسط یه زن  | 

ﻫﯿﭻ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺧﻢ ﻫﺎﯾﺶ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺳﺖ!
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﻡ ﺩﺭ ﺣﺮﮐﺖ
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ...
ﻏﺮﻕ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﻡ ﻭ ﺁﻥ « ﮐﺎﺵ»
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !
« ﮐﺎﺵ» ﺍﺯ ﺑﯽ ﺗﻼﺷﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ !
ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ !
ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻭﺯﻥ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﻣﻌﻨﺎﯼ « ﮐﺎﺵ» ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ؟
ﻣﯿﺎﻥ ﺯﺍﻭﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﻧﮕﺮﺩ !
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ
« ﮐﺎﺵ» ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ، ﭘﺸﺖ ﺑﺮﻕ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺷﺶ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ !
ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯾﺶ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺭﻓﺖ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻣﺸﺐ
ﺧﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﺳﺎﺩﻩ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ
ﻧﺸﺪ ﻭ ﻧﺸﺪ ﻭ ﻧﺸﺪ...  

 

3 ماه از آخرین پستی که گذاشتم میگذره و حالا که اومدمم چیزی واسه گفتن ندارم، همه چیز مثل گذشته ست و هیچ چیزی بهتر نشده و شاید بدتر هم شده باشه. یک سال هم از بی مادری من گذشت و من آروم نشدم و این روزها خیلی خیلی حالم بده. این دو سه خطم واسه دوستایی نوشتم که جویای حالم بودن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 دی1393ساعت 16:40  توسط یه زن  | 

امروز سالگرد وبلاگمه، اعتراف میکنم اینجا رو خیلی دوست دارم هرچند که تلخ باشه اما حقیقته زندگیمه. الان با موبایل دارم آپ میکنم پیش بابا هستم، از حالش بخوام بگم اینکه خدا رو شکر میکنم، از خودم بخوام بگم خوب نیستم چه روحی چه جسمی داغونم، تو خونه ی بدون مادر بودن یعنی مرگ، اتاق خالیش، صندلی خالیش، کمد لباساش و یه عید دیگه بدون مادر و و و و. از هوا بخوام بگم که سرد شده و الان بارون شدیدی هم داره میاد، چایی گذاشتم الان جاتون خالی میخوام برم رو ایون و چای بخورم و لابد غصه بخورم که مامانم تو گل و چله. ای خدااا. این پست دیشب نوشته شده بود. بچه ها دسترسی به نتم خیلی کمه، به یادتونم، واسم دعا کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مهر1393ساعت 15:27  توسط یه زن 

چند روز پیش بود که یکی از دوستهای وبلاگیم(مهسا جوون) بهم مسیج داد و گفت که نی نیش به دنیا اومده و یه دوست دیگه که اونم چیزی نمونده که مامان بشه عکس این نی نی و برام فرستاد. من کلی ذوق کردم وقتی دیدمش، ماشالله از زیباییش هر چی بگم کم گفتم، انگار که خدا نقاشی کرده مخصوصا اون لب و چونه نازش. دیشب باز ازش خواستم که عکسش و برام بفرسته و اونم زحمت کشید عکس نی نی ساندویچیش و برام فرستاد و من کلی قربون صدقه اش رفتم، انشالله که خدا ببخشه به این دوست خوبم و از اینجا باز بهش تبریک میگم و امیدوارم جمع خانواده شون همیشه سلامت باشن. یه دوست دیگه ام که تا چند روزه دیگه نی نیش به دنیا میاااااااااااد( آی به سلامتی ) باز واسه اونم کلی ذوق دارم یه دخمل شمااااااااااااااالی(کیجا) انشالله اونم به سلامتی به دنیا بیاد مثل دختر مهسا جوون دخمل خوشگل و خانومی باشه و امااااااااا دوست جوووووونم، خواهرکممممممممم که دختر پاییزیش مهر ماه پا به این دنیا میذاره انشالله به سلامت به دنیا بیاد و من از الان کلی ذوق دارم دو تا دخملای این دو تا دوستمون و ببینم. انشالله که هر سه تاشون قدمهاشون خیر و پربرکت باشه و زیر سایه مامان و باباهاشون به سلامت بزرگ شن.

خب از خودم بگم که زیاد خوب نیستم یه چند روزیه یه دردهایی تو شکمم دارم که دیگه نتونستم تحمل کنم و با خواهش و منت تونستم یه نوبت بگیرم و 11شب برم دکتر، سونو کرد و گفت مشکل خاصی نیست و یه نمونه برداشت که بدم واسه آزمایشگاه و یه سری دارو داد که گفت اول فردا یه آزمایش بارداری بده بعد اگه منفی بود داروت و شروع کن و ما هر چی گفتیم مطمئنیم که باری نداریم گفتن نه. حالا من فردا باید برم آزمایش بدم که دو روزه پیش هم رفتم یه آزمایشه کلی دادم که به زور و زحمت رگم و پیدا کردن و کلی اذیت شدم. الان کلی دپرسم که باز فردا باید برم تا ازم خون بگیرن اونم واسه چیزی که مطمئنم.

دیگه اینکه قرار بود بابا هفته بعد عمل شن که دکترشون رفتن مسافرت، که هفته بعدتر احتمالا میبریمش ته ران. از حالشم بخوام بگم بد نیست خدا رو شکر، اکثرا پیششم، وقتی صبح میبینم بیدار میشه و آروم آروم لباسش و میپوشه تا بره قدم بزنه کلی ذوق میکنم، درسته مثل 3 ماه پیش 4 ساعت نمیتونه بره کوه ولی همینکه نیم ساعت میره قدم میزنه باز جای شکرش باقیه. اولین روز که تو این هفته خواست بره دیدم جوراب نپوشیده، گفت نمیخوام بپوشم گفتم چرا کتونی پات و اذیت میکنه بعد جورابش و پاش کردم. دلم براش کباب شد که نمیتونست جورابش و پاش کنه در صورتیکه چندین ساله بابا جوراب واریس که اینقدر سخت پوشیدنش و پاش میکرد الان توان پوشیدن جوراب معمولی و نداره. اما باز خدا رو شکررررررر میکنم. بعد رفتم کمکش کردم کتونیش و پوشید و در و براش باز کردم موندم جلو در تا از کوچه رفت بیرون و از خیابون رد شد و بعد اومدم خوابیدم. سه ربع بعدش با نون و هلیم برگشت .  امیدوارم خدا بهش سلامتی بده و چراغ خونه اش همیشه روشن بمونه.

دیگه من برم بخوابم که خیلی درد دارم این لپ تاپم رو پامه انگار دارم بدتر میشم. زود میام پیشتون و شما هم لطف کنید یه ذره آپ کنید اگه وقت کردین تنبلاااااااااااا

 

بعدنوشت: همون شب که این پست و نوشتم و رفتم بخوابم یاد نی نی خانومی افتادم که همیشه کامنتدونیش بسته هست و اونم یه نی نی تو راه داره که هنوز نمیدونم چیه، انشالله اون فرشته کوچولو هم به سلامتی به دنیا بیاد. من که فکر میکنم نی نیش پسرررررررررررره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 شهریور1393ساعت 3:34  توسط یه زن