عشق انرژی زندگی است
امروز سالگرد وبلاگمه، اعتراف میکنم اینجا رو خیلی دوست دارم هرچند که تلخ باشه اما حقیقته زندگیمه. الان با موبایل دارم آپ میکنم پیش بابا هستم، از حالش بخوام بگم اینکه خدا رو شکر میکنم، از خودم بخوام بگم خوب نیستم چه روحی چه جسمی داغونم، تو خونه ی بدون مادر بودن یعنی مرگ، اتاق خالیش، صندلی خالیش، کمد لباساش و یه عید دیگه بدون مادر و و و و. از هوا بخوام بگم که سرد شده و الان بارون شدیدی هم داره میاد، چایی گذاشتم الان جاتون خالی میخوام برم رو ایون و چای بخورم و لابد غصه بخورم که مامانم تو گل و چله. ای خدااا. این پست دیشب نوشته شده بود. بچه ها دسترسی به نتم خیلی کمه، به یادتونم، واسم دعا کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مهر1393ساعت 15:27  توسط یه زن  | 

چند روز پیش بود که یکی از دوستهای وبلاگیم(مهسا جوون) بهم مسیج داد و گفت که نی نیش به دنیا اومده و یه دوست دیگه که اونم چیزی نمونده که مامان بشه عکس این نی نی و برام فرستاد. من کلی ذوق کردم وقتی دیدمش، ماشالله از زیباییش هر چی بگم کم گفتم، انگار که خدا نقاشی کرده مخصوصا اون لب و چونه نازش. دیشب باز ازش خواستم که عکسش و برام بفرسته و اونم زحمت کشید عکس نی نی ساندویچیش و برام فرستاد و من کلی قربون صدقه اش رفتم، انشالله که خدا ببخشه به این دوست خوبم و از اینجا باز بهش تبریک میگم و امیدوارم جمع خانواده شون همیشه سلامت باشن. یه دوست دیگه ام که تا چند روزه دیگه نی نیش به دنیا میاااااااااااد( آی به سلامتی ) باز واسه اونم کلی ذوق دارم یه دخمل شمااااااااااااااالی(کیجا) انشالله اونم به سلامتی به دنیا بیاد مثل دختر مهسا جوون دخمل خوشگل و خانومی باشه و امااااااااا دوست جوووووونم، خواهرکممممممممم که دختر پاییزیش مهر ماه پا به این دنیا میذاره انشالله به سلامت به دنیا بیاد و من از الان کلی ذوق دارم دو تا دخملای این دو تا دوستمون و ببینم. انشالله که هر سه تاشون قدمهاشون خیر و پربرکت باشه و زیر سایه مامان و باباهاشون به سلامت بزرگ شن.

خب از خودم بگم که زیاد خوب نیستم یه چند روزیه یه دردهایی تو شکمم دارم که دیگه نتونستم تحمل کنم و با خواهش و منت تونستم یه نوبت بگیرم و 11شب برم دکتر، سونو کرد و گفت مشکل خاصی نیست و یه نمونه برداشت که بدم واسه آزمایشگاه و یه سری دارو داد که گفت اول فردا یه آزمایش بارداری بده بعد اگه منفی بود داروت و شروع کن و ما هر چی گفتیم مطمئنیم که باری نداریم گفتن نه. حالا من فردا باید برم آزمایش بدم که دو روزه پیش هم رفتم یه آزمایشه کلی دادم که به زور و زحمت رگم و پیدا کردن و کلی اذیت شدم. الان کلی دپرسم که باز فردا باید برم تا ازم خون بگیرن اونم واسه چیزی که مطمئنم.

دیگه اینکه قرار بود بابا هفته بعد عمل شن که دکترشون رفتن مسافرت، که هفته بعدتر احتمالا میبریمش ته ران. از حالشم بخوام بگم بد نیست خدا رو شکر، اکثرا پیششم، وقتی صبح میبینم بیدار میشه و آروم آروم لباسش و میپوشه تا بره قدم بزنه کلی ذوق میکنم، درسته مثل 3 ماه پیش 4 ساعت نمیتونه بره کوه ولی همینکه نیم ساعت میره قدم میزنه باز جای شکرش باقیه. اولین روز که تو این هفته خواست بره دیدم جوراب نپوشیده، گفت نمیخوام بپوشم گفتم چرا کتونی پات و اذیت میکنه بعد جورابش و پاش کردم. دلم براش کباب شد که نمیتونست جورابش و پاش کنه در صورتیکه چندین ساله بابا جوراب واریس که اینقدر سخت پوشیدنش و پاش میکرد الان توان پوشیدن جوراب معمولی و نداره. اما باز خدا رو شکررررررر میکنم. بعد رفتم کمکش کردم کتونیش و پوشید و در و براش باز کردم موندم جلو در تا از کوچه رفت بیرون و از خیابون رد شد و بعد اومدم خوابیدم. سه ربع بعدش با نون و هلیم برگشت .  امیدوارم خدا بهش سلامتی بده و چراغ خونه اش همیشه روشن بمونه.

دیگه من برم بخوابم که خیلی درد دارم این لپ تاپم رو پامه انگار دارم بدتر میشم. زود میام پیشتون و شما هم لطف کنید یه ذره آپ کنید اگه وقت کردین تنبلاااااااااااا

 

بعدنوشت: همون شب که این پست و نوشتم و رفتم بخوابم یاد نی نی خانومی افتادم که همیشه کامنتدونیش بسته هست و اونم یه نی نی تو راه داره که هنوز نمیدونم چیه، انشالله اون فرشته کوچولو هم به سلامتی به دنیا بیاد. من که فکر میکنم نی نیش پسرررررررررررره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 شهریور1393ساعت 3:34  توسط یه زن  | 

سلام دوستهای خوبم خوب هستین؟ دلم براتون تنگ شده، خیلی وقته نخوندمتون، امیدوارم که تو این مدت روز و شبهای خوبی و پشت و سر گذشته باشین، من تازه دیشب اومدم خونه یعنی از آخرین پستی که گذاشتم و رفتم دیگه رنگ خونه مو ندیدم، الان که تگاه میکنم چیزی نمونده که یک ماه بشه. خیلی دلم پر از حرفه خیلی دوست دارم بنویسم که تو این مدت چی ها به روزم گذشت، اما نمیدونم میتونم یا نه...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مرداد1393ساعت 17:33  توسط یه زن  | 

مرسی از دوستهای خوبم که تو این مدت جویای حال من و بابام بودن، ببخشید که به کامنتاتون نتونستم جواب بدم، خونه بابا اینا که اینقدر سرم شلوغه فقط شب موقع خواب وقت میکنم که یه نگاه به وبلاگم بندازم و بعد بیهوش شم، یه هفته هست که اومدیم شما*ل و خدا رو شکر روحیه بابا بهتر شده و از دعاهای دوستان دردش کمتر شده. منم فردا باید پروژه ام و تحویل بدم دیروز اومدم خونه و یکسری کارهاش و آماده کردم و بعد از ظهر میرم خونه بابام. دیگه خبری نست و ما همچنان از شما التماسه دعا داریم، سر دعاهاتون وقتی برای شفای بیماران دعا میکنید برای بابای منم دعا کنید.

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 تیر1393ساعت 15:5  توسط یه زن