عشق انرژی زندگی است
دیروز برگشتیم البته یه روزش رفتیم ز.نجان و کارام و انجام دادم و بعد رفتیم ته ران، سرما خوردیم حالمون خیلی بده، صبح با این گوش درد و گلو درد بلند شدم مرغ گذاشتم تا بپزه و پلو درست کردم و خودمم عدسی که دیشب درست کرده بودم و داشتم، نتونستم بخورم و گرفتم خوابیدم، ظهر قبل از اینکه بخوابم با خودم  گفتم آدم وقتی مریضه بیشتر از همه دوست داره مادرش کنارش باشه، براش سوپ درست کنه، شیر داغ کنه و هر لحظه بیاد بپرسه بهتر شدی؟ چقدر دلم میخواست که باشی مامانم. خواب دیدم رفتم قبرستون و خواستم گل بذارم رو مزاره مامانم که دیدم مزارش بازه و صورت مامانم و کامل دیدم، این اولین بار بود که اینقدر واضح میدیدم و کلی خوشحال بودم که صورتش همونطور مونده و.. بعد همسر اومد خونه هر چی گفت پاشو بریم دکتر گفتم نه حالش و ندارم و فرستادمش داروخونه برام سفک.سیم و آدالد.کلد گرفت . الان احساس میکنم از چشام داره آتیش میاد بیرون، این سرما خوردگی نمیدونم چیه الان افتاده به جونه همه، من همش تلقین میکنم که من هیچ وقت سرما نمیخورم واقعا هم کم سرما میخورم دیروز که گلوم درد میکرد همش میگفتم واسه خشکی هواست اما دیدم نه اینبار واقعا مریض شدم. 

خب از اونجا بگم: اول اینکه ما از جاده طا.رم رفتیم که خیلی جاده ش بد بود اصلا دوسش نداشتم بعدم که رسیدیم رفتیم تا همون هتل پا.رک بمونیم که یکی واساد کنارمون گفت آدرس میخواستین؟ همسر گفت نه، گفت آخه پلاکتون و دیدم منم رش. ت یم گفتم شاید آدرس بخواین تشکر کردیم و رفت بعد رفتیم تو هتل و اتاق و دیدیم که خوشمون نیومده و یه هتل دیگه هم دیدیم اون دیگه خیلی داغون بود و یه هتل که خوب بود اتاق دو تخته ش پر بود و خلاصه یه هتل دیگه پیدا کردیم که بهتر بود و اونجا رو گرفتیم بعد رفتیم تو یه مرکز خریدی که فکر کنم یه دو سال باشه باز شده شاممون و خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود بعد هم بستنییییییییی زیبااااااااااااااااااا، بستنی سنتی مشتی گرفتیم بردیم هتل زدم  بر بدن. شبم با زوزه باد و گپ زدن با دوستانه هم دانشگاهی قدیمی در لا.ین گذروندیم. صبح به همسر گفتم اول بریم من ببینم خوابگاه مون هنوز هست یا نه؟ رفتیم دیدمش ولی دیگه الان خوابگاه نیست، مخابراته دیگه نیست بعد رفتیم دانشگاه که همون دانشگاست فقط ورودیش عوض شده  باز ورودی خواهران و برادران داره اما دیکه مثل اون موقع گیر نمیدن دستمال بدن که تو رژ داری پاکش کن بعد برو تو یا اینکه لاک داری نباید بری تو و برام جالب بود که یکی از همون زنا که اونجا گیر میداد الان تو دبیرخونه کار میکنه. بعد دیگه رفتیم چاقو خریدیم که همسر کلی اخماش تو هم رفت چون مجبور بودیم یه مسیری و پیاده بریم و بنا به دلایلی خیلی رو مغزم رفت. خلاصه اومدیم هتل وسایلامون و برداشتیم و تا بریم کاروانسرا. سنگی غذا بخوریم و بعد بریم ته. ران (من دوست داشتم بریم تبر.یز اما همسر دلش نمیخواست و اصلا دو نفره همون یه روزه شم بهمون خوش نگذشت) که به دلیل تعمیرات بسته بود، دیگه پرسان پرسان یه رستوران پیدا کردیم که غذاش خوب بود (رستوران پ.لو) البته شیشلیکاش به پای شاندیز نمیرسید اما خوب بود. بعد دیگه رفتیم گنبد سل. طا. نیه رو دیدیم و بعد رفتیم تهر.ان. پنجشنبه رفتیم خونه یه خواهر دیگه م، جمعه  هم با همسر بحثمون شد و من کلی به شکر خوردن افتادم که دیگه باهاش جایی نرم بعد دیگه اومدیم وطن. این بود قصه سفر اجباری ما.

+ نوشته شده در  شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 18:27  توسط یه زن  | 

خب نشد که بیام روز مادر و بهتون تبریک بگم چون از چند روز قبلش حالم عجیب بد بود و بعدشم بابا هم تا یه مناسبتی پیش میاد حالش خیلی بد میشه که این دفعه 5 روزی تو خونه موند و منم پیشش بودم و روز مادرم یکی از بدترین روزهای زندگیم بود هم بخاطر جای خالی مامان و هم بخاطر یه موضوع دیگه که باز به مامان ربط داشت. جریانشم از این قرار بود که پنجشنبه که رفتم سر مزار مامان دیدم قبر کناریش که چسبیده بهشه رو کندن تا یکی و بذارن توش و من اونجا رو رو سرم خراب کردم اصلا دست خودم نبود اینقدر جیغ کشیدم اینقدر داد زدم که بیچاره همسر هر چی میخواست آرومم کنه نمیتونست و یه دختری که من ندیدمش فقط گریه میکرد میگفت منم مامان ندارم تو رو خدا آروم باش و اون خانومی که مامان و شسته بود اونجا بود ( من رفتم دیدم داره آرامگاه مامانم و میشوره) همسر میگفت یه لحظه سرتو بلند کن ببین چند نفر دورت جمع شدن زشته من فقط میگفتم نمیخوام کنار مامان جای کسی باشه اونجا رو من میخواستم، من میخوام مامان و ببینم و... هر کسی هم یه چیزی میگفت من که کسی و ندیدم اما یکی میگفت خب حق داره هیچکی مادر نمیشه یکی میگفت دختر جان مامانا باید برن بچه هاشون بمونن و یکی میگفت الان ببینیش وحشت میکنی... خلاصه اینکه خیلی روزه بدی بود. گفته بودم که قطعه ای که مامان توشه مال دهه 50 و یه قطعه قدیمیه و مادر بزرگم که مادر بابام میشه اونجا گذاشتنش و مامانه من و بین مادر بزرگم و همین قبره به زور جاش دادن چون جای خالی نبوده حالا بعد از 42 سال دختر اون خانوم میمیره و میخواستن بذارنش اون تو . اون روز کنده بودن هیچی توش نبود نمیدونم اگه هم بود که نمیذاشتن اونجا تا کسی ببینه ولی اون خانومه که مرده شوره میگفت چیزی ازش نمونده . قدیما از آجر برای داخلش استفاده میکردن ولی الان از بلوک استفاده میکنن بعد یه تیکه از اون دیواره که ترکیبی از بلوک و آجر بوده گویا باز بود که روش و سیمان گرفته بودن وای وقتی فکرش و میکردم که یعنی مامانه من دید داشت که اونا اونجا رو پوشونده بودن دیونه ام میکرد. همسر گفت بیا بریم پلاستیک و گونی بگیریم بکشیم رو مزاره مامان تا فردا اومدن روش کثیف نشه من هر کاری کردم که بفرستمش و من یه ذره تنها باشم که نرفت و دیگه من و برد خونه بابا گذاشت خودش رفت اون کارا رو انجام داد، بابا هم حالش بد بود تا خود صبح من بیدار بودم و زار میزدم واقعا سخت بود و جای خالیش هر روز بیشتر احساس میشه، روحش شاد.  

چند روز اصلا نت گوشیم و روشن نکردم و یعنی یه هفته بیشتر که هیچ وبلاگی نخوندم تا جمعه اومدم خونه و بابا هم رفت ته.ران واسه جلسه آخر شیمی. درمانیش تا 20 روز دیگه باید بره آزمایش و اسکن کاملش و انجام بده خواهشن دعا کنید براش.  

دیگه اینکه اومدیم خونه با همسر حرف نمیزدم سر یه چیزه مسخره باهاش بحث کرده بودم و بعد شنبه ظهر که اومد خونه هی خودش و لوس میکرد و قربون صدقه ام میرفت میگفت آخی آدم میاد خونه باید زنش خونه باشه (حالا کلا 5 ساعتم نشد که میومد خونه من نبودم)  حالا دیگه قهر نباش و تا شبش اومد خونه برام یه دسته گل گرفت که دیگه باهاش آشتی کردم. من گل خیلی دوست دارم و خیلی وقت بود که من باهاش قهر میکردم برام گل نمیگرفت. روزه قبل از روز زن که رفته بود واسه مامان گل بگیره واسه منم گرفته بود گذاشته بود تو صندوق ماشین که من ندیده بودم و بعد شبش بهم داد اما این گله خیلی بهم چسبید. اینکه فعلا با هم خوبیم و به قول خودش میخواد کاری کنه امسال بهترین ساله زندگیمون باشه، امروز میخواستم برم دانشگاه واسه تسویه حساب و کلی اعصابم داغون بود و حوصله تنها رفتن و نداشتم که همسر گفت من باهات میام و منم کلی ذوف زده شدم و صبح با هم رفتیم دانشگاه ولی کارم تموم نشد گفت ریزنمراتت باید باشه که یه بار نامه داده بودن من پست کرده بودم گویا جواب ندادن اونا. دیگه نامه رو گرفتم و مدرک موقت کاردانیم و گرفتم و همسر گفت هفته بعد میریم ز.نجان که گفتم چرا هفته بعد بیا فردا بریم، حالا قراره فردا بعد از ظهر بریم شب و اونجا بمونیم و صبح بریم کارام و انجام بدم و همسر میگه بریم ته.ران من میگم نه حالا ببینیم بعدش چی میشه. حوصله تهران رفتن و ندارم از طرفی به دو تا از دوستام قول دادم که هر وقت رفتم تهران برم پیششون و با این وقت کم نمیتونم برم ببینمشون.  

به هر حال ما فردا میریم اونجا، این اولین باره که از رفتن به اونجا خوشحالم دلم خیلی تنگ شده ، دوست دارم برم ببینم هنوز اون مخابراته اونجا هست؟ خوابگاه چطور؟ دانشگاه چه تغییری کرده؟ یه خیابونی که توش پره چاقو فروشیه برم اونجا چاقو بخرم، ایستگاه قطار، ترمینال، هتل. پا.رک و بستی فروشی کنارش، دیزی سرای روبه روی راه آهن، پارک پشت دانشگاه و... فردا میرم به شهری که چند سال از بهترین سالهای عمرم و اونجا گذروندم امااااااا حیف که قدرش و ندونستم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 2:32  توسط یه زن  | 

سلام دوستهااااااااای گلممممممممممممم

سال نوتون مبارک باشه، انشالله سال خوب و خوشی داشته باشید و در کنار خانواده هاتون همیشه لباتون خندون باشه و هر کدومتون هر آرزویی دارید تو این سال به آرزوتون برسید.

ببخشید که نتونستم زودتر از این بیام و عید و بهتون تبریک بگم، دیگه عیده و دید و بازدید و مهمون داری و اینا و بدتر از همه اینکه نمیدونم این آقای شی.رازی چیکار کردن که دیگه نمیشه از موبایل کامنتها رو خوند و همینطور وبلاگهای به روز شده رو هم نشون نمیده منم که خیلی تنبل تشریف دارم و حوصله بغل کردن لپ تاپ و ندارم تمام وقت گوشیم و بغل کردم الانم که اینجام شارژ گوشی جان تمام شده بود و گذاشتمش تو شارژ و گفتم بهتره که بیام اینجا ببینم کسی اصلا به یاده ما بود و یا نه؟ که دیدم دوستهای مهربونم همیشه به یادم هستن و کلی آرزوهای خوب واسم کردن از اینجا روی ماه همشون و میبوسم و امیدوارم امسال بهترین خبرها رو از این دوستهام بشنوم.   

خب یکمی از عید بگم : موقع تحویل سال نو پیش مامانم بودم و خیلی سخت گذشت ، روز اول عید با همسر دعوام شد و دو روز اومدم خونه و یکمی بیشتر بحث کردیم و نهایتا با هم خوب شدیم بعدش رفتیمم خونه مامان اینا بعد تا جمعه با خواهرم اینا اومدیم خونه ما و فرداش رفتیم سمت تا*لش، یه جای خیلی بکر و زیبا، اونجا یه جنگلی بود که توش گو*زن بود بهش شکلات دادم خورد و بعدش رفتیم سور*تمه که من اصلا فکر نمیکردم اینقدر وحشتناک باشه و من 4 تا سکته با هم کنم خواهر نامردم یکبار سوار شده بود ، شوهر و پسرش سوار نشدن، من و همسر و خواهرم رفتیم که قرار شد من وسط باشم و خواهرم جلو و همسر پشته سر من، که متاسفانه موقع سوار شدن من سوار سورت*مه دومی نشدم چون رنگش آبی بود دوسش نداشتم و سومی و که رنگش زرد بود سوار شدم و اونا رفتن و من از اون اول جیغ کشیدم تا اون آخرش که دیگه از حال رفته بودم و یک عکسهایی ازم گرفتن که وقتی بابا دید کلی با همسر و خواهرم دعوا کرد که چرا من و چنین جایی بردن. بعدش دلم کلی سوخت که چرا همش چشام بسته بود و نتونستم زیباییهای اونجا رو ببینم. یه پیچش خیلی وحشتناک بود گویا من اونجا لال شده بودم که خواهر و همسر جلوتر واساده بودن و فکر میکردن که من اونجا دیگه خودم و پرت کردم بیرون که صدام در نمیاد بعدش رفتیم یه آبشاری به نام ویسا*دار اونجا هم خیلی قشنگ بود، از اونجایی که من فوبیا دارم و از ارتفاع مخصوصا از پل میترسم گفتم من از اون پله رد نمیشم که همسر به زور خواست من و ببره منم کله پل و دویدم و رفتم اونور پل بعد به همسر گفتم آبشار کو؟؟؟؟؟؟!!!!! گفت زیر پله باید از بالای پل ببینی که خلاصه 4 تا دیگه سکته هم اونجا زدیم و بعد رفتیم ، از زیباییهای اونجا هر چی بگم کم گفتم باید میبودین و میدیدین چه صفایی داشت چقدر زیبا بود و چقدرم افسوس خوردم که جای به این زیبایی رو که نهایتا 2 ساعت با ما فاصله داره تا حالا ندیده بودم، یه روزشم رفتیم کار*تینگ اونجا هم خیلی خوش گذشت ، روی هم رفته خوب بود یکمی خسته شدم و کمردرد و پادرد داشتم اما در کل خوب بود امیدوارم که همه تون تا اینجا سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشین. 

پی نوشت: داشتم دنبال لینک سور*تمه میگشتم این و دیدم کلی خندیدم.  

دوستان کامنتاتون بدون اینکه تایید کنم نشون داده میشه حواستون باشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 4:11  توسط یه زن 

فردا شب خونه ام و جایی نمیرم همینطور که پارسال هم نرفتم، پارسال بابا گفت همه بیاین جمع شین مثل سالهای قبل که من نرفتم و موندم خونه و فردا هم که خونه ام چون بابا واسه تزریق رفته ته ران، به خاطر اینکه کمتر غصه بخورم تصمیم گرفتم بشینم شیرینی درست کنم، الان یه لیست از وسایلی که میخوام برداشتم تا صبح برم بخرم و فردا خودم و مشغول کنم، خیلی وقته نه کیک درست کردم نه شیرینی، دست و دلم به هیچ کاری نمیره اما دیگه تصمیمم و گرفتم فردا حتما درست میکنم و یه مقداریم واسه مامانم خیرات میکنم.  

باز میخوام جمله تکراری و بگم که این روزها عجیب حالم گرفته هست و دلتنگم، اصلا دوست ندارم عید بیاد، اصلا حوصله دید و بازدید و ندارم، اصلا حوصله خنده های ظاهری و ندارم و... اما کاریم نمیتونم بکنم کاش میتونستم جلوی زمان و بگیرم.  

چند شب پیش که خیلی حال و روزم بد بود و داشتم فکر میکردم که امسال چطور گذشت ؟ اول یاده عیدش افتادم که تصادف کردیم اما چیزیمون نشد و خدا رو شکر کردم که سالمم و  با اون ضربه ناقص نشدم، بعدش تیر ماه اون ضربه وحشتناک، بیماری بابا که واقعا کمرم و شکوند و چقدر روزهای بدی و گذروندم که فقط خدا میدونه خدا رو برای هزار بار شکر کردن کمه در مقابل این لطفی که کرد و یه بار دیگه بهمون برگردوند، خدا رو شکر کردم که مهربونیش و بهمون ثابت کرده و حالا از دعای دوستان بوده و هر چی که بوده وضعیتش رو به بهبودیه، این دو تا اتفاقای بدی بودن که میتونستن بدتر بشن و اما نشدن. بعد اومدم خدا رو شکر کردم واسه خاطر داشتن اعضای خونواده ام، خدا رو شکر کردم بخاطر اینکه تونستم درسم و تموم کنم، خدا رو شکر کردم تونستم بعضی از آدمها رو از تو زندگیم حذفشون کنم. بعدش از خدا خواستم که سلامتی کامل و به بابام برگردونه ، من و از دردهای جسمی و روحی خلاص کنه، کمکم کنه وابستگیم از زندگیم کم شه و بتونم یه تصمیم درست برای ادامه زندگیم بگیرم .  

بعدشم یه لیستی نوشتم از کارهایی که باید انجام بدم که بعضی هاشون و اینجا میذارم: پیدا کردن یه شغل خوب، رفتن به استخر و پیاده روی، رسیدن به وزن دلخواه م، رفتن به یه کلاسه آموزشی و مهمتر از همه اخلاقم و تغییر میدم البته این گزینه فقط با حذف شدن یک نفر تو زندگیم امکانپذیره تا ببینیم خدا چی میخواد. 

خوب من برم بخوابم که فردا کلی کار دارم و پس فردا هم که باید برم آرایشگاه و روز بعدترشم که کارگر دارم و بعدش میرم خونه مامان اینا، یه چند روز میمونم و بعد میام خونه، امسالم هیچ جا نمیریم ما، چون تصمیم گرفتم با این مرد هیچ جایی دیگه نرم. امیدوارم خدا بهم یه صبری بده تو اون چند روز و تو عید بتونم باهاش کنار بیام چون دیگه خیلی غیرقابل تحمل شده و همش با هم قهریم فقط دیروز با هم یکمی حرف زدیم که نهایتش باز دعوامون شد و قهر کردیم و تصمیمم و گرفتم دیگه به هیچ عنوان باهاش حرف نزنم. 

در ضمن چهارشنبه سوریتون مبارک، خیلی مراقبتون باشید، سعی میکنم قبل از عید بیام یه پست دیگه بذارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:30  توسط یه زن