عشق انرژی زندگی است
باز مدتیه من و همسر زدیم تو پر و بال هم و همدیگرو تحویل نمیگیریم و باز به این نتیجه رسیدم که باهاش حرف نزنم خیلی بهتره، کل هفته قبل و با هم یه کلمه هم حرف نزدیم و تا آخر هفته که رفتیم پیش بابا مجبور شدم چند کلمه باهاش حرف بزنم. هفته قبل یعنی در واقع جمعه قبل که با هم بحث کردیم اونم بخاطر اینکه رفتم تو اتاق بهش گفتم جلو بابا با تحکم با من صحبت نکن و ... این شد یه درگیری و با اینکه تو شرایط خیلی بدی بودم و هورمونام بهم ریخته بود و... بگذریم.

سی ام دانشگاه برامون جشن فارغ التحصیلی گرفت و هفته قبلش زنگ زدن دعوتمون کردن و گفتن همراه هم میتونید بیارید قرار بود همسر بیاد که چون ما با هم قهر بودیم گفتم لازم نکرده بیای و خودم رفتم و خیلی خوش گذشت و یه جشن خوبی برامون گرفته بودن و اونجا همسر یه مسیح داد که  عشقم مهندس شدنت رو بهت تبریک میگم و از این حرفا و تو حسابمم پول ریخت به عنوان کادو. اما روز مهندس با هم قهر بودیم و حتی یه تبریکم بهم نگفت، منم تصمیم گرفتم واسه خودم هدیه بگیرم و رفتم واسه خودم یه دستبند خریدم و اومدم عکسش و واسه خواهرا که بهم تبریک گفته بودن فرستادم ناگفته نمونه که تا امروز بهم نگفته مبارکه.  البته نباید برام مهم باشه اون شعورش در همون حده. هفته قبل خیلی رو خودم کار کردم که بی توجه باشم و سعی کنم به فکر خودم باشم و بعد از مدتها رفتم واسه خودم مجله مو.فقیت خریدم ، بعد از مدتها رفتم کتاب لطفا*گوسفند*نباشید و از تو کتابخونه برداشتم و یه ذره خوندم و دیگه اینکه هر چی خواستم (مثلا پفک و سیگار و از این چیزا) بدون اینکه به اون بگم رفتم واسه خودم خریدم و یه روزم رفتم واسه خودم یه لیوان خریدم و کلا اون هفته خودم و خیلی تحویل گرفتم حتی یه روز تنها  رفتم استخر. اما امروووووووز هر چی اون هفته دختر خوبی بودم امروز گند زدم در واقع از پنجشنه حالم عوض شد. من تو این 14 ماهی که مامانم و از دست دادم هیچ پنجشنبه ای روز خوش نداشتم یعنی هر چقدر روزه خوبی باشه هر چقدر رو خودم کار کنم اما غروبش دیگه تحملم تموم میشه و این پنجشنبه هم یکی از اون روزها بود که شدیدا دلتنگش بودم... امروزم داشتم کمدها رو تمیز میکردم سالنامه ای رو دیدم که اون زمان با هم دوست بودیم توش مینوشتم و چقدر دوسش داشتم و چقدر با هم خوب بودیم تو اکثر صفحه هاش نوشته بودم که امروز فلانی(همسر)  بهم قول داد که خوشبختم میکنه یا گفته اینقدر خوشبختت میکنم که همه افسوس زندگیمون و بخورن و ... و چند تا از نوشته های اون و خوندم و ... دیگه لازم نیست بگم چقدر ما خوشبختیم دیگه"؟!!!   

دیگه برم گویا قراره از ساعت 2 تا 6 نتمون قطع شه . از اینجا به نی نی خانومی عزیزم تولد پسرکش و تبریک میگم انشالله قدمش پر از خیر و برکت باشه و سلامت باشین، خیلی خیلی زیاد مشتاقم روی ماهش و ببینم

تیترنوشت: ال*پاچینو

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 1:24  توسط یه زن  | 

آغوش باز و بزرگ تو با اون دستهای بازت جاییه که میتونم بهش پناه بیارم تا دستهای قدرتمندت و دورم گره کنی تا سر روی سینه ات بذارم یک دل سیر گریه کنم وقتی از تیشه های خودی دلم بدجور میشکنه وقتی تنهایی بیشتر از هروقتی سراغم میاد وقتی دور وبرم ونگاه میکنم هیچ کسی و پیدا نمیکنم میام خودم ورها میکنم تو آغوشت، گله میکنم که تنها غمخوارم نیست تا دستاش و تو دستام بگیرم وباهاش دردودل کنم، اون فرشته رو واسطه قرار میدم تا بهم آرامش بدی قدرت بدی تا بتونم سختیها رو تحمل کنم، صبر بدی که با یه آدم ابله بتونم کنار بیام، منطقی بدی که یک طفل بیگناه اسیر این زندگی نشه و...و بعد کمتر از یک ساعت جوابم و میگیرم، ممنونم خدای مهربونم
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 22:18  توسط یه زن  | 

آدمهایی را میبینم که کمی غمگین هستند، فقط کمی، اما همین خیلی کم کافی هست تا همه چی فنا شود، میدانی...با سن و سالی که من دارم خیلی از این آدمها میبینم...مرد و زن هایی که هنوز با هم زندگی میکنند، گویی زندگی بی فایده و بی نورشان آنها را به هم چفت کرده است، اصلا زیبا نیست. این همه کنار آمدن، این همه تعارض... فقط برای...برای اینکه روزی به خود بگویند..

آفرین، آفرین،آفرین! همه چیز راخاک کردیم، دوستانمان، رویاهایمان و عشق هامان، و حالا نوبت ماست! آفرین دوستان!  

هوس سیگار کردم. ابلهانه بود سیگار نمی‌کشیدم. بله اما حالا دلم می‌خواست، زندگی‌ همین است...ارادهٔ راسختان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم میگیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. 

مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 2:29  توسط یه زن 

امشب فیلم تج.ریش.نا.تمام و دیدم، این فیلم و دوست داشتم یه جورایی برام کلی خاطره  ها رو زنده کرد، با اشکهای فرو.تن آروم اشک ریختم که همسر نبینه با اشکهای دخترک بغض کردم و رفتم رو تراس سیگار کشیدم که همسر متوجه حالم نشه و الان که همسر رفت بخوابه کل اون بغض تو گلوم گیر کرده و کلی سوال از خودم پرسیدم که جوابی براش نداشتم و اگر دنبال مقصر هم بخوام بگردم بین 3 نفر، در نهایت مقصر اصلی خودم میشم...بگذریم لابد قسمت ما هم اینطور بوده هر چند که من به این مورد اصلا اعتقاد ندارم و احساس میکنم کسی یا خودم زمانیکه میخوام کارم و توجیه کنم این حرف و میزنم.  

از وقتیکه امتحانام تموم شده تا به امشب نشده که من یه شب زود بخوابم، منظور از زود ساعت 2 یا 3 هست نه 11،12 .تا 5،6 و یا دیشب که تا 7 صبح بیدار بودم. شب و دوست دارم سکوت خونه و کوچه و ... دوست دارم راحت میتونم فکر کنم یا کتاب بخونم و یا بادوستام صحبت کنم و... اما بدیش اینکه وقتی بیدار میشم خیلی داغونم و در واقع از رو تخت میام رو مبل پهن میشم، اصلا حوصله جایی رفتن و ندارم و این تو خونه موندن خیلی روحیه ی آدم و داغون میکنه و فکر اینکه دیگه از این به بعد باید بیکار باشم عذابم میده. کلا خیلی حال و روز خوبی ندارم، خیلی دلتنگم، خیلی خیلی کم حوصله ام و کوچکترین چیزی باعث رنجش و عصبانیتم میشه. میدونم نیاز دارم برم پیش روانشاس اما دوست ندارم باز شروع کنم به قرص خوردن.   

خیلی دوست دارم بنویسم، دوست دارم تموم اون حرفهایی که رو دلم مونده و نمیتونم به کسی بگم اینجا بنویسم دوست دارم دلتنگیهام و بنویسم، دوست دارم اینقدر بنویسم تا دیگه هیچ بغضی گلوم و چنگ نزنه اما نمیتونم، احساس میکنم دارم برای فرار از خودم از زندگی به سکوت پناه میبرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:46  توسط یه زن