X
تبلیغات
گذر زندگی
عشق انرژی زندگی است

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 15:18  توسط یه زن  | 

خدایا شکرت میکنم که همیشه هستی، اینکه گاهی با یه تلنگر بیشتر حست میکنم، بیشتر پی به وجودت میبرم، خدایا شکرت که کمکم میکنی، وقتی ناتوانم میبینم که چطور دستم و میگیری میبینم که چطور این جمله رو تو ذهنم میاری که شکرگذار باش و قدر داشته هات و بدون، چشات و وا کن ببین هنوز خیلی چیزهاست که تو داری و خیلی ها تو حسرتشن، خدایا دوستت دارم و عجیب این روزها رابطه ام باهات خوب شده، سر به سجاده نمیذارم ریا نمیکنم خیلی کارهایی که دیگران میکنن نمیکنم اما از ته دل باهات حرف میزنم و تو عجیب آرومم میکنی.

خدایا شکرت که وقتی دلم میگیره وقتی تنهایی تا ته وجودم رسوخ میکنه، وقتی دلم فقط یک لحظه شنیدن صدای مهربون مادرم و میخواد وقتی کلی گریه میکنم که چرا من از داشتنش محرومم و... باز تو آرومم میکنی.

خدایا شکرت واسه داشتن همسر مهربون، کسی که این روزها قدرش و بیشتر از هر موقعی میدونم، کسی که میبینم این روزها چقدر داغونه، وقتی با همه ی این مشکلات میگه فقط بخاطره تو ناراحتم که مجبوری چند وقت سختی بکشی، بعد وقتی میبینم قراره ساعت 9 بیدار شه بره مغازه بخاطره من 7 بیدار میشه تا زنگ بزنه آژانس بیاد من و برسونه تا دانشگاه و اصرار میکنه که حتما موقع برگشتن هم با آژانس بیا.  وقتی میاد خونه میگه امروز تو مغازه همش به تو فکر میکردم دلم برات تنگ شده بود، دلگرم میشم به زندگی. دلگرم میشم که بعد از 8 سال زندگی مشترک یکی هست که غرورش و زیر پاش بذاره و ازم عذرخواهی کنه و بهم ابراز محبت کنه، وقتی صدام میکنه و من نگاش میکنم چشاش پراشک میشه میگه بیا دیگه با هم بحث نکنیم، من هیچ وقت نمیخوام تو رو از دست بدم و یا برنجونمت، خدایا شکرت...

امروز حال عجیبی دارم از خواب بیدار شدم با عشق غذا درست کردم و سالاد درست کردم و منتظرم همسر بیاد. این حس خیلی خوبه با تمام مشکلات با تمام غصه هام دارم به زندگی امیدوار میشم، امروز روز خوبیه شاید شروعی دوباره باشه که از وقتی اومدم تو این خونه باهاش غریبه شدم. بابت امروزم از خدام شاکرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 فروردین1393ساعت 14:22  توسط یه زن  | 

سلام دوستهای خوبم

سال نوتون مبارک باشه، انشالله سال خوب و خوشی داشته باشین. دلتون شاد و لبتون خندون باشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 0:30  توسط یه زن  | 

امروز آخرین 5شنبه این ساله، این سالی که یه تیکه از وجودم و کند و برد، سالی که بدترین ساله زندگیم بود، کسی تو این سال از زندگیم رفت که نباید میرفت، اما پر کشید و من و تنها گذاشت و رفت. حالا من باید برم سر مزارش با چند شاخه گل شب بو، سنگ سفییدش و دستمال بکشم و اون گل و پرپر کن و بذارم دور آرامگاه مادری مهربان و همسری دلسوز، دو تا شمع براش روشن کنم و دست بکشم روی سنگ مزارش و بهش بگم مامانم خوبی؟ جاییت درد نمیکنه؟ دلم خیلی برات تنگ شده؟ کجایی الان مامانم؟ بعد ریز ریز گریه کنم و گوشم و تیز کنم شاید صداش و بشنوم. دوست ندارم 5شنبه ها برم اونجا اما خواهرها سپردن که فردا آخرین 5شنبه ساله ما که دوریم تو حتما برو. لعنت به این روزگار، لعنت به این همه نامهربونی که آدم نتونه سر خاکه مادرش بره چون دوست نداره بعضی ها رو ببینه. بعضی ها که فقط بلدن تظاهر کنن ولی بدجور دل میشکونن، ما هم سپردیمشون به دست خدا.

بعد از این موضوع من خیلی حساس شدم کوچکترین حرفی دلم و به درد میاره و فکر میکنم چون مادر ندارم باهام اینطور برخورد میشه، شاید الان بخندین به این حرفم، اما من واقعا احساس نمیکنم 32 سال از عمرم گذشته و با وجود اینکه اکثر دوستام خودشون مادرن، اما من احساس میکنم خیلی در مقابل این درد بچه بودم و این درد بی مادری من و مثل یه دختر نازک نارنجی 14،15 ساله کرده که گاهی از یه چیزی که شاید خیلی هم معمولی باشه  دلم میگیره و ساعتها های های گریه میکنم. البته این درد خیلی بزرگ بوده اما من اصلا نتونستم باهاش کنار بیام، طوری که بعد از 20 روز از رفتن مادرم 8 کیلو وزن کم کردم، طوریکه دست و دلم به هیچ کاری نمیره، نه حوصله آشپزی دارم نه حوصله خونه داری دارم و نه حوصله خودم و. از اواسط آذر ماه که مامان مریض شد من نه آرایش کردم و نه آرایشگاه رفتم. همیشه با خودم میگفتم آخه که چی یکی میمیره اطرافیان سیاه میپوشن، مگه اون زنده میشه، که چی نمیرن بند و ابرو کنن این که نشونیه تمیزی و اینا. خدا خواست جواب این سوالاها رو بهم بده. الان واقعا میفهمم که با سیاه پوشیدن من کسی زنده نمیشه اما دلم آروم میگیره، اینکه نمیرم آرایشگاه و کمتر کسی تا جالا من و با این قیافه دیده و همسر تازه پی به این موضوع برده که من ابرو پیوسته ام تنها دلیلش اینکه پاهام یارای رفتن به آرایشگاه و نداره.

دیشب که با همسر رفتیم بیرون برای خرید خونه، بارون میبارید یه آه کشیدم گفتم ای کاش تو اتاقت بودی نه زیر خاک تو این سرما و بارون. همسر گفت ای کاش، خیلی حیف شد، همینطور که من اشک میریختم اون هم با بغض میگفت آخه یه آدم چقدر میتونه مهربون باشه، آخه مامان چرا اینقدر مهربون بود آخه چرا کوچکترین بی احترامی ازش ندیدم و اون میگفت و من اشک میریختم. بعد رفتیم تو یه مغازه ای که قرار بود واسه خونه بابا اینا یه چیزی بخریم. گفتم اجازه بدین من یه مشورتی کنم، فروشنده میگه ببخشید شما خواهر و برادرین؟ همسر گفت نه ایشون خانوممه. گفت ببخشید یه لحظه احساس کردم واسه خونه مادرتون میخواین بگیرین. گفتم درسته واسه خونه مادرم میخوام که اشکم سرازیر شد آروم گفتم خونه ی مادررممممم!!!!!

چقدر از این روزهای بارونی متنفرم که درست از روزی که سنگ مزاره مامان و درست کردیم شروع به باریدن کرد و درست فردای اون روز برف اومد و الان این بارونی که یه روزی عاشقش بودم و وقتی صداش و میشنیدم و تمام غمهام از یادم میرفت، الان میباره و من دلم بیشتر میگیره و بارها میگم آخ مامانم الان یخ کردی اون زیر! ای کاش تو اتاقت بودی، گاهی روزها باهاش قهر میکنم میگم مامان خیلی بدی که تنهام گذاشتی. همسر میگه نگو مگه اون دست خودش بود، مگه اون دوست داشت ما رو تنها بذاره...

 79 روز گذشته و کسی به اسم مادر عصر 5شنبه بهم زنگ نمیزنه که بگه کجایی؟ نمیخوای بیای؟ من چشمم در اومد اینقدر در و نگاه کردم. آخ مامانم فردا میام پیشت، یعنی تو بازهم چشم انتظارمی؟!!!!

پی نوشت: این پست خیلی طولانی بود اما وقتی یکبار خوندمش بیشترش و پاک کردم، بخاطر همینه که سر و ته نداره و دیگه حوصله ادیتم ندارم. دوستهای خوبم مرسی که هستین و جویای حالم هستین. من میدونم که این چند وقت خیلی اذیتتون کردم با نوشته هام، بخاطر همین کمتر لپ تاب و روشن میکنم که مبادا بیام اینجا بنویسم تا شما ناراحت شین، فقط ازتون میخوام من و ببخشین و نصیحتم اینکه قدر کسایی و که دارین بدونین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1392ساعت 5:33  توسط یه زن  |